خدمت4

خدمت4

خدمت4

پیر مردی هر روز تو محله می دید پسر کی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کند، روزی رفت ی کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش…پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیر مرد کرد و گفت: شما خدایید؟! پیر مرد لبش را گزید و گفت نه! پسرک گفت پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم كه کفش ندارم…

ارسال دیدگاه

ایمیل شما منتشر نمیشود

این فیلد را پر کنید
فرمت ایمیل وارد شده صحیح نیست
این فیلد را پر کنید

دیدگاه ها

soltani

تیر 15, 1405

سلام